کد خبر: ۱۲۰۳
۲۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۰۰:۰۰

اهالی کاشمر بعد از 2 دهه هنوز شیخ محمدواله را به یاد می آورند

زن اهل اینجا نیست ولی خانه فدوی را می شناسد. یک «یا حسین» روی دیوار مطمئنمان می کند که باید در همین خانه را محکم بکوبیم. در زدن حاصلی ندارد جز هجوم سؤال های متوالی در ذهنمان که همسایه ای از راه می رسد! این بار از حاج آقا واله می پرسیم. می خواهیم بدانیم که این شهر او را می شناسند یا نه. «خدا رحمتش کند»، «برای تشییع جنازه اش مشهد هم رفتم.» و چیزهایی از این دست زیاد گفته می شود. کمی که جلوتر می رویم، سؤالمان عوض می شود: «آیا در این شهر کسی هست که او را نشناسد؟»

هرکجای مشهد را که درباره شیخ محمد واله جست وجو کردیم به کاشمر وصل شدیم. انگار گوشه ای از پازلمان بسته به اتفاقاتی است که سال ها پیش در این شهر افتاده است. راه کاشمر را پیش می گیریم و خودمان را به کوچه آسیاب رحیمی می رسانیم، همان جا که می گویند آقای واله وقتی به کاشمر می آمد آنجا خاطر آسوده می کرد و ساکن می شد.

 به اولین نفری که می رسم سراغ خانه فدوی را می گیرم. همان روضه قدیمی دهه های آخر محرم و صفر که همه شهر می شناسند. «چهارراه اول دست راست. وقتی کوچه تنگ شد، اولین کوچه بن بست دست چپ.» از محله های قدیم کاشمر است و چشمم به دنبال یافتن خانه هایی با قدمت بالا می دود. اما ملغمه ای از خانه های تازه ساز و کاشی نما نمی گذارد که از دیدن اندک خانه های قدیمی باقی مانده حظ ببریم. هنوز مختصات برایمان نا مأنوس است و نمی توانیم به هر رهگذری که رسیدیم پیش برویم و سراغ خانه حاجی فدوی را بگیریم!

 راستش کمی هم حال و هوای مشهد توی سرمان مانده است، آنجا که باید از 10 نفر سراغ بگیری تا نشانی یک نفر را پیدا کنی. تقصیر نماهای کاشی شده شهر کاشمر است که خیال می کنیم اینجا هم باید غریبه باشیم و غریبه بمانیم. پشت سرمان خودرویی بوق می زند. همان جوانی است که از او آدرس پرسیده ایم. آمده است بقیه راه را هم به ما نشان بدهد. کوچه را که نشان می دهد می رود. از اولین بانویی که می بینیم می پرسیم و او دری را نشانمان می دهد که آنجا روضه می خوانند.

زن اهل اینجا نیست ولی خانه فدوی را می شناسد. یک «یا حسین» روی دیوار مطمئنمان می کند که باید در همین خانه را محکم بکوبیم. در زدن حاصلی ندارد جز هجوم سؤال های متوالی در ذهنمان که همسایه ای از راه می رسد! این بار از حاج آقا واله می پرسیم. می خواهیم بدانیم که این شهر او را می شناسند یا نه. «خدا رحمتش کند»، «برای تشییع جنازه اش مشهد هم رفتم.» و چیزهایی از این دست زیاد گفته می شود. کمی که جلوتر می رویم، سؤالمان عوض می شود: «آیا در این شهر کسی هست که او را نشناسد؟»


در جست و جوی آشنا!

منزل قدیمی خالی است و نشانی از اهالی ندارد. پرسش ها ما را به صندوق همت می رساند، جایی که یکی از پسرهای مرحوم کار می کند. پرسان پرسان از میان کوچه ها خودمان را به آنجا می رسانیم. شهر دل گیر شده است. دندانه های کاه گلی و نماهای سرامیکی حال شهر را گرفته است. انگار حکم شده که همه شهرها باید یک جور ساختمان بالا ببرند و شهر را زشت کنند! 

مرتضی فدوی پشت صندوق نشسته وبا تردید رفتار می کند. شماره برادرش را می گیرد تا با هماهنگی بتوانیم حاج خانم را ببینیم. شماره 532 صندوق همراه می شود با خروج ما از صندوق. هر کسی را که از مقابل ما عبور می کند به دیده تردید نگاه می کنیم. شاید او کسی باشد که یک خاطره یا برخورد خوب با شیخ واله در خاطر داشته باشد.

ما از 50 سال قبل فوتشان تا وقتی ایشان را توی خاک گذاشتند با هم بودیم. خیلی خاطره دارم ولی الان نمی توانم بگویم

 در این فرصت، به سراغ ذبیحی می رویم، معلم بازنشسته ای که حالا لوازم خانگی می فروشد. حوصله حرف ندارد اگرچه خاطره زیاد دارد: «ما از 50 سال قبل فوتشان تا وقتی ایشان را توی خاک گذاشتند با هم بودیم. خیلی خاطره دارم ولی الان نمی توانم بگویم.» حتی بعد مسافت مشهد-کاشمر هم او را قانع نمی کند که چند کلامی از حاج آقا واله بگوید. فقط ما را به سراغ یکی دیگر می فرستد: «آقای عباسیون که در 15 خرداد فرش فروشی دارد.»


میهمان سفره مان بود

شنیده ایم که یکی از اقوام همسر حاج آقا واله همین نزدیکی مغازه پارچه فروشی دارد. اسمش آن قدر خاص هست که توی ذهنمان نقش ببندد. خیلی زحمت نمی خواهد یافتن نام حلوایی در سردر یک مغازه پارچه فروشی سر چهارراه صندوق همت! توی پرانتز جلو حلوایی نوشته رمضان زاده. پارچه ها به ردیف، خطوطی افقی ساخته اند که ما را به انتهای مغازه هدایت می کنند، جایی که 2 مرد ایستاده اند و دارند طومار یک طاقه پارچه را به هم می پیچند.

 سر صحبت که باز می شود، خیال می کنند با یکی دو سؤال کارمان تمام می شود. ابتدا به گفتن «حاج آقا آدم زاهد و پاک و از دنیا دست شسته ای بود» قناعت می کند اما حرف که گل می اندازد، پدر و پسر دست از کار می کشند تا پدر با فراغ بیشتری به سال های دور این شهر قدم بگذارد و ما را هم با خود همراه کند.

 ایشان زمانی منبری مجلسشان بوده و بعدها هم با عمه همسرش ازدواج می کند تا فامیل هم باشند. هربار مرحوم واله به کاشمر پا می گذارد یکی دو ماهی ماندگار می شود و چند باری هم به خانه رمضان زاده دعوت می شود. زمان فوت استاد را هم خوب یادش است. می گوید: «اذان صبح بود که رفتم از حاج آقا سری بزنم. حالشان خوب نبود. به خانه رفتم و به پسر و دامادشان در مشهد خبر دادم. زمانی که برگشتم، گفتند فوت کرده اند.»


پذیرایی با چای و سوهان عسلی!

از شرح حال به شرح رفتار ایشان می رسیم. می خواهیم بدانیم که این پیرمرد استخوانی چه خاطرات خوبی توی شهر خودش به جا گذاشته است. همه کاشمر از او خاطره دارند و اگر بخواهیم شرح احوال او را کامل بنویسیم، باید با همه شهر گفت وگو کنیم. رمضان زاده به پسرش اشاره می کند که یک انگشتر از پیرمرد کاشمری به یادگار دارد. 

پسرش می گوید: «ایشان گفتند که اگر آیت الکرسی را از بر کنی بهت این انگشتر را می دهم.» کتابخانه ایشان هم انگار معروف است: «یک کتابخانه اش داشت که وقتی کسی کتاب می خواست می گفت هر کتابی می خواهی بردار و برو. در بند مادیات نبودند.» اسم مادیات که به میان می آید مصداق های فراموش شده دیگر هم در ذهنش متبادر می شود: «از روضه هایشان پول نمی گرفتند. یادم هست اگر کسی چیزی به خانه اش می آورد، اندکی برمی داشت و بقیه را تقسیم می کرد.

یک سماور داشت که همیشه چایش حاضر بود و با سوهان عسلی که خودش در یک سینی بزرگ درست می کرد به میهمان می داد

 یادم هست یک نفر گوسفندی قربانی کرد و آورد. ایشان رد نکرد ولی همه آن را به فقرا بخشید. وقتی هم کسی به خانه شان می رفت، هرچه داشت می آورد و اهل تشریفات نبود. یک سماور داشت که همیشه چایش حاضر بود و با سوهان عسلی که خودش در یک سینی بزرگ درست می کرد به میهمان می داد.»

 سوهان عسلی حاج آقا آن قدر معروف است که هر کسی یک بار پا روی فرش او گذاشته باشد آن را در خاطر دارد. او مردی است که سختی پیاده روی را از راحتی خودرو بیشتر دوست دارد: «اگر بین راه می دیدیمش و برای ماشین به ایشان تعارف می کردیم، می گفت اگر مرا دوست داری بگذار پیاده بروم. برایم بهتر است.»

خاطرات پسر بزرگ شیخ محمد واله را اینجا بخوانید


هنوز نوارهایشان را گوش می کنم

توقعم این است وقتی اسم رفقایش در کاشمر به میان می آید اسم چند روحانی برده شود ولی او می گوید: «اینجا چند دوست خیلی نزدیک داشت که بیشترشان فوت کرده اند. کل محمدحسن که کیسه کش حمام زیبا بود، حاج عبدالوهاب آرایشگر خیابان مدرس و آقای فدوی که در کاشمر خانه ایشان ساکن بودند.

 اتاق مخصوصی در خانه فدوی داشتند. آقای عباسیون مداحی بود که خیلی به ایشان ارادت داشت. هرجا منبر می رفت، مداحی را ایشان انجام می داد چون اعتقاد داشتند نوحه هایش براساس روایت های معتبر است.»
اهالی کاشمر مرحوم واله را بیشتر در مسجد جامع شهرشان دیده اند. وقتی که پیرمرد می نشست تا آفتاب بزند و در این فاصله به سؤال های مراجعانش پاسخ می داد.

 پارچه فروش کاشمری می گوید: «وقتی بین 2 نماز صحبت می کرد مقید بود که حرف های تازه ای برای گفتن داشته باشد. ایشان مطالعه زیاد داشت. برای همان 5 دقیقه صحبت میان نماز چند ساعت مطالعه می کرد. به روز بود و ما سخنرانی هایش را دوست داشتیم. هنوز نوارهای ایشان را دارم و گاهی که پشت فرمان هستم می گذارم. با اینکه هرکدام را 10 دفعه گوش کرده ام.»


از ایشان یادگاری دارم

سادگی رفتار و منش شیخ محمد واله مقام علمی اش را پوشش می دهد تا مردم او را به خاطر پارسایی دوست داشته باشند. رمضان زاده ادامه می دهد: «یادم هست یک روحانی برای طلبه های نوجوان درس می داد. حاج آقا آن قدر تواضع داشت که پای درس ایشان می نشست تا بچه ها تشویق شوند. ظاهرشان جوری نبود که بفهمی در چه جایگاه علمی قرار دارند. خیلی راحت با مردم برخورد می کرد، راحت حرف می زد یا شوخی می کرد.»

یک بار به ایشان گفتم دلم می خواهد از پول شما 2 تا کفن برای من و همسرم تهیه کنید. حاج آقا گفتند چشم. رفتند 2 تا کفن خریدند و آوردند

رمضان زاده یادگاری هایی هم از مرحوم واله دارد: «یک بار به ایشان گفتم دلم می خواهد از پول شما 2 تا کفن برای من و همسرم تهیه کنید. حاج آقا گفتند چشم. رفتند 2 تا کفن خریدند و آوردند. یک شال هم زمان فوتشان از آقای فدوی گرفتم تا همراهم توی تابوت بگذارند. یک عبای پشمی هم یادگاری دارم که موقع نماز بر دوش می اندازم.»


مثل واله دیگر نداریم

کم حرفی استاد هم میان حرف ها زیاد تکرار می شود که او هم تأکید می کند: «خیلی کم حرف بودند و اگر سؤالی می پرسیدی صحبت می کردند. اگر هم مسئله ای را بلد نبودند، خیلی راحت به آن اعتراف می کردند و می گفتند: بلد نیستم. گاهی هم می گفتند تحقیق می کنم و جواب مسئله شما را می آورم. مستند پاسخ می دادند.»

 آخر هم دستش را زیر میز می برد و یک دفتر بیرون می آورد. می گوید: «من دفتری دارم که تاریخ فوت همه آن آدم هایی را که برایم عزیز هستند می نویسم.» اسم اول فهرستش است. نوشته است: «شیخ محمد واله صبح روز شنبه 22/2/75 نزدیک طلوع آفتاب در منزل آقای فدوی فوت کردند.»

او مطمئن است مثل مرحوم واله دیگر نداریم. رمضان زاده را با خاطراتی که برایش تازه کرده ایم تنها می گذاریم و از پارچه فروشی حلوایی بیرون می زنیم تا به خیابان خاکی کاشمر برویم. خیلی سخت نیست فکر کنیم لابد یک روز اینجا یک خیابان خاکی بوده و این نام روی آن مانده است.


چون ذکر امام حسین می گفتم دوستم داشت

یافتن یک فرش فروش قدیمی خیلی سخت نیست. اما وقتی می رسیم که صدای قرآن بلند شده و عباسیون به مسجد رفته است. مسجد صاحب الزمان(عج) دور نیست و با مشورت پسرش به آنجا می روم. پسر به شوخی می گوید: «پدرم با خادم مسجد که می خواهد در را ببندد بیرون می آید.»

 و نگرانیم زمان تعطیلی بازار فرابرسد و او را نبینیم. بعد از اقامه نماز، پشت در مسجد می رویم و می خواهیم یک نفر او را صدا بزند. نگرانی مان از حضور خبرنگار زن در محوطه مردانه مسجد است. می آید، مردی استخوانی و آرام. انگار تا به حال صدایش جز برای نوحه برای کسی بلند نشده است. 

دیگران می گفتند که مرحوم واله او را خیلی دوست داشته است و ما دنبال دلیلش می گردیم: «شاید چون یک ذکری از امام حسین می گفتم ایشان من را دوست داشت. تأکیدشان بود شعری بخوانم که ائمه سبک شمرده نشود. من از کودکی با مسجد آشنا بودم و تلاشمان را می کردم که شعر خوب بخوانم.»

از غیبت بدشان می آمد و جایی می رفتند که غیبت نباشد. ما سفارش کرده بودیم که بعد از جلسه غیبتی در کار نباشد

 شیخ واله در جلسه آن ها منبر می رفته است، سال های سال. عباسیون می گوید: «از غیبت بدشان می آمد و جایی می رفتند که غیبت نباشد. ما سفارش کرده بودیم که بعد از جلسه غیبتی در کار نباشد. در مسجد جامع با ایشان آشنا شدم و کم کم رفیق شدیم و ایشان را به خانه دعوت می کردم. گاهی از مسجد ما را به خانه خود می برد و با هم کتاب می خواندیم یا صحبت می کردیم.»

 

چند روایت از اهالی منزلی که مرحوم واله سال ها مهمانش بود


همیشه در حال خواندن بود

استاد گاهی چند ماه متوالی در کاشمر می ماند و کلید خانه اش را به کسانی می دهد که مشهد مشرف می شود. عباسیون می گوید: «یادم هست ما می خواستیم 10 روز برویم مشهد. خودشان کاشمر بودند و کلید را به من سپردند و گفتند که ما همه چیز در خانه داریم. اگر شما استفاده کنید می گویم ما با هم یکی هستیم. دلشان می خواست آنچه دارند به دیگران بدهند.»

او هم از کتابخانه معروف شیخ محمد واله یادی می کند: «شاید چند هزار جلد کتاب داشت و بسیار مطالعه می کرد. زیرزمین خانه اش پر از کتاب بود. آن قدر کتاب ها زیاد بود که آن ها را توی کیسه کرده بود. همان لحظه که می نشست کتاب باز می کرد و می خواند. مسئله که می پرسیدی، به سراغ کتاب هایش می رفت. می دانست در فلان کتاب و فلان صفحه می تواند جواب آن را پیدا کند که برای ما جای تعجب داشت.»


اجازه نداد برایش خانه بخرند

عباسیون مداح همین مسجد است . از او می پرسم که اذان و دعای نماز را شما خواندید : «نه، یک نفر هست که اهل این محله نیست ولی وقتی مسجد ما می آید. به او می سپارم مکبر باشد.» او را به یاد استاد می اندازد: «اخلاق حاج آقا همین بود. تا وقتی عالمی بود می گفت با بودن شما من منبر نمی روم.

 این را عملی دیده بودم، بارها و بارها.»رفقا و دوستان اهل ارادت شیخ واله بارها می خواهند برای او در کاشمر خانه ای بخرند تا مکان مناسبی برای سکونت داشته باشد ولی او اجازه نمی دهد. عباسیون می گوید: « آقای دربان حسینی که دهه آخر صفر روضه خانه ایشان بود می خواستند برای حاج آقا خانه ای بخرند ولی ایشان اجازه نداد.

آقای دربان حسینی که دهه آخر صفر روضه خانه ایشان بود می خواستند برای حاج آقا خانه ای بخرند ولی ایشان اجازه نداد

 ترجیح می داد که خانه آقای فدوی ساکن باشد. توی هشتی جلو خانه او 2 تا اتاق بود که شیخ واله آنجا ساکن بود. یک شب پسرشان ابوالفضل به کاشمر آمده بود و به خانه آن ها نرفته بود. ایشان خوشحال بود که پسرش ملاحظه کرده و زحمت به این خانواده نداده است. ایشان مراقب بود تا زحمتی برای کسی نداشته باشد.»


عقد دخترهایم را او خواند

وجود یک استاد اخلاق برای هرکسی که او را می شناسد یک موهبت است. عباسیون هم تلاشش را کرده است این وقت را مغتنم بشمارد و هرجایی که می تواند در محضر او باشد: «عقد 2 تا دخترهایم را ایشان خواندند. برای دختران دیگرم هم به ایشان وکالت می دادم که روی سر حضرت عقدشان را بخوانند.»

همان زمان جوان ها با ایشان رابطه خوبی داشتند شاید به همین خاطر است که حالا میان سال های کاشمر ایشان را خوب می شناسند : «مرحوم واله مدام به جوان ترها می گفتند خوشا به حال جوان ها.»


به قدر 5 یا 6 قاشق!

کم خوراک بودن این استاد اخلاق را که به تهذیب و تزکیه نفس معروف است همه کسانی که با او یک بار سر سفره نشسته اند می دانند. رمضان زاده، مرد پارچه فروش، گفت: «ایشان غذایشان را ذره ذره و آرام آرام می خوردند. حاج آقا سر سفره می نشستند ولی شاید یک پنجم ما چیزی نمی خوردند. از اینکه باقی مانده ظرف دیگران را میل کنند هم ابایی نداشتند.»

 عباسیون هم با تأکید بیشتری تکرار می کند: «غذای حاج آقا خیلی کم بود. شاید شش هفت قاشق غذا می خوردند. یک بار به ایشان گفتم شما غذا را دوست ندارید؟ گفتند من اشتها دارم که همه آنچه در سفره است بخورم. عادت داشتند اگر غذایی توی بشقاب کسی باقی می ماند، میل می کردند و می گفتند باقی مانده غذای مؤمن نور است.»

ارسال نظر
آوا و نمــــــای شهر
03:44